A KISS MADE OF BLOOD

PART:25
°°°°°°°°°°°
چند ساعت بعد.

نور روز کامل داخل اتاق آمده بود، اما فضای خانه هنوز همان سنگینی همیشگی را داشت. روی میز وسط چند کاغذ پخش بود. نقشه‌ها. اسم‌ها. چند عکس تار. جونگکوک ایستاده بود، دست‌هایش روی لبه‌ی میز. نگاهش روی یکی از عکس‌ها ثابت مانده بود. پدرِ میکا. مردی با کت تیره، نگاه سرد، و لبخندی که بیشتر شبیه تهدید بود تا لبخند. درِ اتاق آرام باز شد. میکا داخل آمد، موهایش هنوز کمی نامرتب از خواب صبح. اما نگاهش… دیگر آن نگاهِ شب گذشته نبود. چند قدم جلو آمد. «همونه؟»

جونگکوک سرش را کمی چرخاند. «آره.»

میکا کنار میز ایستاد و به عکس نگاه کرد. «اون هنوز فکر می‌کنه من برمی‌گردم.»

جونگکوک آرام گفت: «یا… حذف کردنت.»

اتاق چند لحظه ساکت شد. میکا آه کوتاهی کشید. «همیشه گزینه‌ی دوم رو دوست داشت.»

جونگکوک نگاهش را تیزتر کرد. «باهاش شوخی نکن.»

میکا شانه بالا انداخت. «دارم واقعیت رو می‌گم.»

جونگکوک دستش را روی یکی از نقشه‌ها گذاشت و آن را جلو کشید. «سه نفر از آدم‌هاش اینجا دیده شدن...دیشب.»

میکا خم شد تا بهتر ببیند. خیلی نزدیک‌تر از حد معمول به جونگکوک. اما این بار هیچ‌کدام عقب نرفتند.

میکا به نقشه خیره شد. بعد آرام گفت: «اون نمیاد منو مستقیم بگیره.»

جونگکوک نگاهش کرد. «می‌دونم»

انگشتش را روی لبه‌ی میز کشید. «اول فشار میاره… بعد صبر می‌کنه تا خودت بیای سمتش.»

جونگکوک بدون پلک زدن گفت: «پس نرو.»

میکا لبخند خیلی کمرنگی زد. «تو جدی فکر می‌کنی این‌طوری تموم میشه؟»

جونگکوک: «من جدی فکر می‌کنم اگه لازم باشه، کل آدم‌هاشو می‌کشم.»

کلماتش تهدید نبود. واقعیت بود.

میکا سرش را کمی کج کرد. «مشکل اینه که اون اینو می‌دونه...برای همین خودش جلو نمیاد...تو نمی‌تونی همه‌چیو کنترل کنی.»

جونگکوک جلو آمد. فاصله‌شان تقریباً صفر شد. «می‌تونم وقتی موضوع تو باشی.»

میکا چشم‌هایش را باریک کرد. «و اگه من نخوام؟»

یک سکوت خطرناک بینشان افتاد. جونگکوک سرش را کمی خم کرد. «اون‌وقت مجبورم قانونو عوض کنم.»

میکا لبخند کوچکی زد. «می‌خوای منو زندانی کنی؟»

جونگکوک حتی یک ثانیه هم مکث نکرد. «اگه لازم باشه.»

میکا چند لحظه به او خیره ماند. بعد آرام خندید. «تو واقعاً خطرناکی.»

جونگکوک نگاهش را از او برنداشت. «نه فقط برای آدم اشتباهی… دختر اشتباهی رو انتخاب کرده...و اون دختر...مال منه.»

سکوت بعد از آن جمله در اتاق پخش شد. نه عقب رفت نه جواب داد. چشم های تیره جونگکوک آرام اما خطرناک روی صورت میکا چرخید. «بگو اشتباه میکنم.»

میکا لبخند شیطونی گوشه لبش نشست. «میخوای بگم نه؟»

«میخوام بدونم تا کجا میخوای با آتیش بازی کنی.»

نگاهش روی لب های جونگکوک لغزید. «شاید...تا جایی که ببینم کی اول کنترلشو از دست میده.»

ناگهان جونگکوک مو میکا را گرفت و کوتاه کشید. میکا تقریبا بین میز و بدن جونگکوک گیر افتاد. جونگکوک سرش را کمی پایین آورد. «تو فکر می‌کنی این بازیه؟»
«یه کم»

جونگکوک آهسته خندید. دست دیگرش روی کمر نیما نشست. میکا را نزدیکتر کشید. «من وقتی بازی میکنم...برنده میشم.»

میکا سرش را کمی کج کرد. «مطمعنی؟ پس چرا انجامش نمیدی؟»

«چون دارم صبر میکنم ببینم کی اول میشه.»

میکا لبخند زد و انگشتانش یقه یه پیراهن جونگکوک را گرفت و او را نزدیکتر کشید. «بدشانسی آوردی...من اصلا تسلیم نمیشم.»

گوشه لب جونگکوک رفت بالا. و بلاخره...لب هایش روی لب های میکا نشست. مالکانه بود. انگار داشت ثابت میکرد چیزی که گفته شوخی نیست. جونگکوک او را کاملا به سمت خودش کشید.
دیدگاه ها (۱۴)

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط